![]() |
![]() |
|
|
خاک پشتِ سرش می دوید روی ردّ هذلولی ِغریب ، شکل می گرفت و آن همه چشم ایستاده ، مردّد دیدن خورشید کوچک و کوچکتر می رفت تا سیاه توی سیاه روی سر ِ سایه خرا ب خاک به خودش بنشیند چشم به خودش بریزد کوچکتر ا ز تصوّر، اعماق جها ن بر مدار خواب بچرخد. شب ماند ، دنباله ماند ؛ مسافر از ایستگاه گذشت ، اگرچه گذشت ... . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
علف تاتورا روز آخر اسفند DO-L ایستگاه هفتاد و پنج ... شک شعر و ادب |
|
RSS
|