خاک پشتِ سرش می دوید
روی ردّ هذلولی ِغریب ،
شکل می گرفت
و آن همه چشم ایستاده ، مردّد دیدن
خورشید کوچک و کوچکتر
می رفت تا سیاه توی سیاه
روی سر ِ سایه خرا ب
خاک به خودش بنشیند
چشم به خودش بریزد
کوچکتر ا ز تصوّر،
اعماق جها ن
بر مدار خواب بچرخد.
شب ماند ، دنباله ماند ؛
مسافر از ایستگاه گذشت ،
اگرچه گذشت ... .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۶ ساعت ۹:۴۷ ب.ظ توسط کیوان قنبری
|